تبليغاتX
زندگی

زندگی

زندگی...عشق....زندگی

عشق...سکوت...اعتماد

شب و این سکوت و تنهایی و من

قصه تکراری گریه و هق هقای من

                                                         همیشه کنار این پنجره خاطره ها

                                                         مینشینم منتظر بازم میای به یاد من

همیشه سکوتتو با گریه هام خرد میکنم

میشکنی این دلمو بازم فراموش میکنم

                                                        میدونی دوستت دارم خیلی زیاد ؟

                                                        پا گذاشتی تو دلم دیگه رهات نمیکنم

رفتی و بسته شده پنجره در نبود تو

چشمه ترانه هام خشکیده بی نگاه تو

                                                       بشکن این فاصله رو پر پر شدم ای نازنین

                                                       دل من تنگه واسه برق چشای ماه تو

اینا دردای منه تو این شبا

آره تو نیستی ولی پیچیده عطرت تو هوا

                                                        اینجا اعجاز فقط نگاه توست

                                                        ندیدی چی اومده سر دلم ای بی وفا



عشق گلی است که در زمین اعتماد میروید

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 10:40  توسط افشین  | 

دوستت دارم...

find a guy who calls you beautiful instead of hot

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت


who calls you back when you hang up on him

کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني


who will stay awake just to watch you sleep

کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند


wait for the guy who kisses your forehead

در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد[حمايتگر تو باشد]


who wants to show you off to world when you are in your sweats

کسي که مايل باشد  حتي  در زماني که درساده ترين لباس  هستي تورا به دنيا نشان دهد


who holds your hand in front of his friends

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد


wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you

در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و

چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد


wait for the one who turns to his friends and says that's her

در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش  بگويد اون خودشه[همان کسي  که مي خواستم]

   
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:54  توسط افشین  | 

برای اون که خودش میدونه...

 

هنگامی که چون آینه ای بی خلل در برابر تو ایستادم، در من خیره شدی و تصویر خویش را دیدی، سپس گفتی: دوستت دارم.

اما در حقیقت تو در من خودت را یافتی و عاشق ان شدی !!!

 

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد. هرچند معني بجز رنج و پريشاني نباشد. اما کوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

دکتر شريعتي


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:46  توسط افشین 

در جستجوي تو!

در جستجوي تو!

 

 

مانده ام بي تو

در انتهاي افكار پريشان و آشفته ام

ولي نه شكيباتر از تو !

نه فريبا تر از تو !

تنها, در جستجوي تو !

 

پوشيده ام تن پوش ياد تو را

مانده ام بر قله اي بلند

از حجم انديشه هاي مشوشم

با يك انتظار غريب

اما تنها تر از تو !

تنها, در جستجوي تو !

 

روييده ام اما نمي دانم

آيا سبز بر خاك راه آمدنت, مي مانم يا خشك ؟

آيا سپيد, سپيد, مي آيد آمدنت به ديدار سبز ؟

نشسته ام در عمق يك سكوت غريب

و مي دانم كه نيست كسي

به دلربايي تو !

و چون من

تنها, در جستجوي تو !

                                                                                                        

مي پيچم با باد

چون تو !

كه مي پيچي در ياد

همچون يك توفان تند

مي دهي ويران به دست باد مرا

مي مانم در تمناي تو !

استوار,

نه به استواري تو !

تنها, در جستجوي تو !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:10  توسط افشین  | 

چند درس از درسهای زندگی

 چند درس از درسهای زندگی:

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!

مرجع: دیب دمینی

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:13  توسط افشین  | 

عشق...

 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است . زيبايي نعمت است و زيبا زندگي کردن يک هنر...

 

میلاد منجی علم بشریت حضرت محمد(ص) بر همتون مبارک باد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:51  توسط افشین  | 

دوست داشتن...

از كسي كه دوستش داري ساده دست نكش،

 شايد ديگر هيچ كس را مثل او دوست نداشته باشي.

 از كسي هم كه دوستت دارد به آساني مگذر، شايد

 هيچوقت هيچ كس را مثل تو دوست نداشته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:15  توسط افشین 

زندگی...عشق...زندگی

دوست داشتم...       

آسمان ترك خورده

آینه شكسته

وطپش های هراسناك

در فاصله میان درد و مرگ

اینست تصویری روشن از دنیای تاریك من

ضجه ی من همه برای گریز از درد بود

در فاصله ی تاریكی و سرما

من در دردناكترین شبها

تو را به دعایی نا ممكن طلب كرده بودم

در هیچستانی كه نه نور بود و نه گرما

من دستان و اطمینان  تو را طلب كرده بودم

من خدا را به تو طلب كرده بودم

اما اینك فواره ی خونی كه از آسمان یقین جاریست

و صدای ناله های دعا

من عشق را از دست داده ام

در خلا ای كه نه نور هست و نه گرما

من تو را از دست داده ام

 

(نویسنده: ناشناس)

 

 


 

 

ساحل هنوز منتظر فردا

لحظه شمار لحظه ها

از برآمدن خورشيد تا غروب روزها                                                             

در تمناي تماشاي دوباره ي خورشيد

 در آغوش دريا

مغروق وسعت دريا

ساحل, بي صدا

منتظر, تنها

در كنار دريا

در انديشه ي فردا

 

مسافران خورشيد, مرواريد نورها

همراه با امواج برپا

سوار بر آب آبي دريا

مي درخشند تا رسيدن به ساحل دريا

ساحل, بي صدا

منتظر, تنها

در كنار دريا

در انديشه ي فردا

 

 

 

 

 چرا بعضیا اینقدر راحت دروغ میگن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 10:24  توسط افشین  | 

بیمار تو...

 بی تو هرگز!

 

یارب آن دلدار با ما یارگردد یا نگردد

لااقل بیگانه با اغیار گردد یا نگردد

 

این دل گمگشته را روزی بجوید یا نجوید

وز تغافل عاقبت بیزار گردد یا نگردد.

 

با خیالش دیده را خواب گیرد یا نگیرد

وز وصالش طالعم بیدار گردد یا نگردد.

 

روزی از روی وفا حالم بیند یانبیند

یکشب این غمدیده را غمخوار گردد یا نگردد

 

بوسه ای زان لعل شیرینم ببخشد یا نبخشد

کامم از ان بوسه شکر بار گردد یا نگردد

 

برسرم در وقت جان دادن بیاید یا نیاید

عمر من جاوید از ان رفتار گردد یا نگردد

 

زلفش احوال پریشانم بپرسد یا نپرسد

چمشمش آگه از دل بیمار گردد یا نگردد

 

من ندانم با پرشان خاطری ها

این غزل مطبوع یار گردد یا نگردد

 

 


 

 

                           گریه!

 

دست در دست هم قدم می زدیم،در جاده ای كه انتهایش در دوردست ها گم شده بود. جاده ای صاف و هموار كه در دو سویش درختچه هایی نه چندان بلند ،ولی یكدست سبز پوشیده بودند، به چشم میخورد.گویا تنها كسانی بودیم كه روی آن جاده راه می رفتند. هیچ كس دیگری نبود. تنها خورشید بود كه در یك گوشه ی آسمان ثابت ایستاده بود _ درست روبروی ما _ و ما را تماشا میكرد.هر دو به انتهای راه می نگریستیم . خوشبختانه وقت زیادی برای با هم بودن داشتیم. تا وقتی كه به انتهای جاده می رسیدیم.

وقتی حرف میزد دلم آرام می گرفت. لالای كلماتش خوابم می كرد. هر كاری می كرد آرزویی بود كه برآورده می شد. دست در دست هم می رفتیم ، اما به كجا ؟ به انتهای جاده ای كه به هیچ كجا نمی رفت؟!گویا چیزی ما را سر جایمان نگه داشته بود. لحظه ای ساكت شده بود و به سمت راستش نگاه می كرد. دزدكی به او نزدیكتر شدم و بوسه ای از او گرفتم. نگاه ملامت آمیزی به من انداخت، خندید و بعد او بود كه مرا بوسید. بعد باز من او را و بعد او مرا و بعد . . .  .

آرام راه می رفتیم، بی آن كه هیچ كدام حرفی بزنیم، با اندكی فاصله از هم! زمان داشت می گذشت. خورشید تنبل هم به خودش تكانی داده بود.

در میان علف ها گلی را دید. دور تا دور گل پر از خار بود. از من خواست كه گل را بچینم. اما چگونه ؟! به من خیره شده بود. منتظر بود. می دانستم كه نمی توانم. او هم می دانست كه نمی توانم ، اما باز هم منتظر بود.سر انجام جلو رفتم. دستم را دراز كردم. لحظه ای بعد گل را چیده بودم. خارها خودشان به كناری رفتند. به گل خیانت شده بود !گل را به دست او دادم و باز راه افتادیم. به خاطر جنایت وحشتناكی كه مرتكب شده بودم ناراحت بودم. گل را گرفت اما حتی گل را بالا نیاورد تا بویش كند. لحظه ای بعد گل را به زمین انداخت و بی آن كه حتی نگاهی به آن بیاندازد به راهش ادامه داد.

نزدیك غروب بود. كم كم  انتهای جاده داشت پیدا میشد. غروب دل تنگمان كرد.باز هم دست هم را گرفتیم و آرامش یافتیم. در نگاهش چیز بی مفهومی می دیدم.دست در دست هم می رفتیم اما نه خورشید غروب می كرد و نه ما به انتهای جاده می رسیدیم. هیچ كس هم نبود  كه آرامش مرگبار ما را به هم بزند.

 

دخترك با ایمانی خدشه ناپذیر میگفت : در انتهای جاده دو گور است كه باید در آن ها بخوابیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 0:42  توسط افشین  | 

یاد خدا آرام بخش قلب هاست

 

سازنده ترین کلمه گذشت .... آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه ما .... آن را به کار ببر

عمیق ترین کلمه عشق .... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه تنفر .... از بین ببرش

سرکش ترین کلمه هوس .... با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه من .... از آن حذر کن

نا پایدار ترین کلمه خشم .... با آن را فرو ببر

بازدارنده ترین کلمه ترس .... با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه کار .... به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه طمع .... آن را بکش

سازنده ترین کلمه صبر .... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه امید .... به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه حسرت .... آن را نخور

توانا ترین کلمه دانش .... آن را فراگیر

محکم ترین کلمه پشتکار .... آن را داشته باش

سمی ترین کلمه غرور .... بشکنش

سست ترین کلمه شانس .... به امید آن نباش

شایع ترین کلمه شهرت .... دنبالش نرو

لطیف ترین کلمه لبخند .... آن را حفظ کن

حسرت انگیز ترین کلمه حسادت .... از آن فاصله بگیر

ضروری ترین کلمه تفاهم .... آن را ایجاد کن

اصلی ترین کلمه اطمینان .... به آن اعتماد کن

سالم ترین کلمه سلامتی .... به آن اهمیت بده

بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی .... مرقب باش

دوستانه ترین کلمه رفاقت .... از آن سوء استفاده نکن

زیباترین کلمه راستی .... با آن رو راست باش

زشت ترین کلمه دو رویی .... یک رنگ باش

موقرترین کلمه احترام ..... برایش ارزش قایل شو

ویرانگر ترین کلمه تمسخر .... دوست داری با تو چنین کنند

آرام ترین کلمه آرامش .... به آن برس

دست و پا گیر ترین کلمه محدودیت .... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

عاقلانه ترین کلمه احتیاط .... حواست را جمع کن

سخت ترین کلمه غیر ممکن .... وجود ندارد

مخرب ترین کلمه شتابزدگی .... مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه نادانی .... آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه اضطراب .... آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه انتظار .... منتظرش باش

بی ارزش ترین کلمه انتقام .... بگذار و بگذر

ارزشمند ترین کلمه بخشش .... سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه خوشرویی .... راز زیبایی در آن نهفته است

تمیز ترین کلمه پاکیزگی .... اصلا سخت نیست

رساترین کلمه وفاداری .... سر عهدت بمان

تنهاترین کلمه گوشه گیری .... بدان که جمع همیشه بهتر از فرد است

محرک ترین کلمه هدفمندی .... زندگی بدون هدف روی آب است

هدفمند ترین کلمه موفقیت .... پس پیش به سوی آن

 

مرجع:   نگار عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 23:3  توسط افشین  |